قبل از هر چیز سال ۲۰۰۹ را به همه مسیحیان محترم تبریک میگویم شادو خوشحال باشید
واما از خودم بگویم که اصلا دست ودل نوشتن را ندارم از این جا بگویم که وقتی صحنه های جنگ
دلخراش را نگاه میکنم سرم داغ میشه حواسم پرواز میکنه یادم به جنگ ایران وعراق مییاد خوب بعضی ها که در سنگر فرو میرفتند ماها که سنگر منگری نداشتیم میرفتیم نزدیک مادر بزرگ چون زن واقعا
مو منی بود همیشه درحال ذکر گوئ مشغول وراز نیاز به درگاه خداوند بزرگ بر بچه های کوچکتر هم
دوتا مینشست رودامن مادر بزرگ دوتای دیگر هم می چسبیدند اینطرف آنطرف مادر بزرگ
خلاصه کنم وقتی حمله شروع میشد دو تا از بچه ها دامن مادر بزرگ را خیس میکردند
پیر خانواده که خیل شوخ طبع بو د وهمیشه میخواست یک جوری اهل خانواده را سر گرم کند
تا بلکه صدای مهیب موشک را تحمل کنیم می گفت نترسید از آنچایکه مدر زن صدام شیرازی
است کاری به شیرازیها ندارد که یک دفعه هممان میزدیم زیر خنده خودش هم وقتی آریر میکشیدند
مینشست کنار پنجره میگفت ببینید من نمیترسم بلا خره صدام احترام مادر زنش را بهر حال نگه
میدارد . تا نیم ساعتی بچه ها زبانشان بند می آمد ویارای حرف زدن را نداشتتد
یک دفع صدای از ته چاه درمی >>آمد که ای مامان بزرگ دیدی صدام زد توی سر من ووووووووووووووو
القصه روزها به جنگ خونریزی گذشت بیشتر نمی توانم ادامه
دهم چون بدترین روزها روزهای چنگ بدترین >>>>>>>>>>
عزیزام من صلح را برای همه شما آرزو میکنم خدا نگهدار به امید پپروزی----------------------